دلتنگی
- ۳ نظر
- ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۰۲:۴۸
گاهی مجبوری چند ساعت تو کانال فاضلاب پیادهروی کنی و وقتی از اون فضا بیرون میای دیگه معنای کثافت برات عوض شده و فضولات به جا مونده روی لباسهات دیگه خیلی اذیتت نمیکنه.
گاهی مجبوری مدتی در چنان محیط متعفنی کار کنی که وقتی میری سرویس بهداشتی، چند دقیقه بیشتر موندن اون تو رو غنیمت میشمری، تا بتونی تو هوای پاک و سالم اونجا فقط چند تا نفس عمیق بکشی...
گاهی زندگی با آدم چهها که نمیکنه!
زیاد اهل فیلم دیدن نیستم. بارها شده کسی برام از یه فیلم خوب تعریف کرده و علاقمند شدم که ببینمش و توی todo list گذاشتمش اما الان ماههاست که هفت هشت تا اسم در این لیست خاک میخوره. خیلی کم پیش اومده که برم فیلم رو کرایه بگیرم یا دانلود کنم. بیشتر اوقات اونقدر طول کشیده که سیماجان پخشش کرده و دیدمش، اون هم اگر موقع پخش حس فیلم دیدن بوده باشه.
فکر میکنم تو فیلم دیدن تنبلی میکنم. گاهی حتی بلاگ خونی رو ترجیح میدم. اون قدر کم فیلم میبینم که چند روز پیش وقتی میخواستم پروفایل بلاگفام رو تکمیل کنم موندم در قسمت فیلمهای مورد علاقه چی بنویسم. فیلمهای زیادی بوده -اکثرا در تلویزیون- که خوشم اومده ولی یا خیلی پرفکت نبودن یا اسمشون رو خوب یادم نیست. باز قبلا بیشتر فیلم میدیدم و مثلا به فیلمهای به قول معروف معناگرا علاقه داشتم اما از وقتی مبتلا به Paranoia شدم (الان حاد نیست، خوبم) در برقراری ارتباط با بعضی از این فیلمها هم دچار مشکل هستم.
آخرین باری که تلویزیون یک فیلم باب طبع من نشون داد و منم مثل آدم نشستم تماشا کردم همین سه چار شب پیش بود. "در دل طبیعت" کاری از شان پن از اون فیلمهاست که لحظات ناب تنهایی انسان عصر کنونی رو با خودش در آغوش مادر طبیعت نشون میده. مثل مردی میانسال -مردی به سن 21 قرن!- که پس از سالیان و در جدال با مشکلات که روحش رو خسته و گاهی ضعیف میکنن یه دفعه به یاد کودکی و آغوش امن و پرمهر مادر میافته. فیلم حالتی شفاف و صمیمی و واقعی داره. فضای داستان هم چیزی شبیه به ارمیاست. من هم عشق این تیریپ فیلمها با این بنمایههام دیگه ;-) احتمالا اگر قرار باشه امشب تلویزیون دو تا فیلم جدید، اولی به نام "ارمیا در مزرعه" و دومی "کافه سنتور" پخش کنه، اگر انتخاب از روی اسم باشه، اولی رو برای دیدن انتخاب میکنم، البته اگر حس فیلم دیدن باشه!
و اما بریم سراغ فیلم... منتقد سینما که نیستم، به نقل قول اکتفا میکنم که کپی پیست هم عالمی دارد...
منابع این مطالب برای مطالعه بیشتر:
فیلم مونولوگهای جالب و قشنگی هم داره. یه جای فیلم کریس خطاب به سیبی که تو دستش گرفته - باز هم سیب ;) - میگه "من اَبَر خانه به دوشم و تو ابرسیب!"
یه جای دیگه به یه "شیء" دیگه میگه: "پول... قدرت... اینها توهمه. ما میتونیم اینجا باشیم... من و تو! " توی این مونولوگها بیشتر به مفهوم carpediem اشاره داره، "زندگی در لحظه".
شاید این نکته که شان پن در یکی از مصاحبههاش گفته خیلی از استعدادهاش در زمینهی کارگردانی رو در این فیلم کشف کرده هم یه دلیل خوب برای دیدن فیلم باشه. البته اگر از سال 2007 تا حالا فیلم رو ندیده باشید.
یک سخن از نیچه هم بد نیست بگم راجع به طبیعت: "نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بیرحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد ."
بد نیست این رو هم بگم که من به دارما معتقدم و شخصا این حرف نیچه رو خیلی قبول ندارم. اگر بخوام من هم بصورت مثال بگم، منظورم اینه که رخدادهای طبیعی مثل سیل -در حالت طبیعی نه به واسطه دخالت انسان- برای طبیعت نه تنها ضرری ندارند بلکه سودمند هم هستند و بالاتر، حتی برای توازن نظام طبیعت ضروری به نظر میان. مهم اینه که نگاه کلی داشته باشی و تصویر بزرگ رو ببینی. حالا کسی شاید بگه طبق ادعای من قانون جنگل در طبیعت هم قابل الگوبرداریه. این بحث مفصلیه و فقط میتونم بگم علت این برداشت چیزی جز یک نگاه سطحی و الگوبرداری "تحت اللفظی" نیست.
یه مسالهی دیگه هم هست. دوستم محسن یک بار حرف قشنگی گفت: "دنیای جدید زیادی داره انسان رو به سمت لطافت و مهربانی و دلنازکی و مامانم اینا پیش میبره." و من به شدت با این روند مخالفم. تنها یکی از ثمرات این قضیه از بین رفتن هر چه بیشتر "عُصبیه" در جامعهی بشریه که قبلا راجع بهش صحبت کردم.
...
مدتیه دل مشغولی زیاده و حرف خاصی هم برای گفتن و پست نوشتن نیست. این پست هم صرفا جهت خالی نبودن عریضه بوده و ارزش قانونی دیگهای نداره. دلم نمیخواد اینجا مدت زیادی راکد بمونه. به ویژه این که خوانندههای بزرگ و مهربانی گاهی اینجا سرک میکشن که نمیخوام از دستشون بدم.
پ ن: مازیار عزیز و سایر فیلم بازان گرامی، از هر گونه پیشنهاد برای دیدن فیلم به گرمی استقبال میشود.
ب ن: The Edge را برای بار دوم تو شبکه 3 دیدم. اینم فیلم قشنگیه.
مرتبط: آنجه میماند
سلام.
این وبلاگ محلیه برای درمیان گذاشتن افکارم با دیگران.
هر انسانی، دنیا نگاه خودش رو به حقیقت داره. دوستی میگفت به تعداد آدمهای روی زمین خدا هست! هر کس بنا به آرمان و آرزوهای خودش در ذهنش یه جور خدا برای خودش متصور میشه. پس ما هممون بت پرستیم، خدایی رو میپرستیم که خودمون میتراشیم. حکایت ما و حقیقت همون حکایت فیل در تاریکیه. هر کدوم از آدمها قسمتی از حقیقت رو میبینن و به خیال خودشون به تمام اون دست پیدا کردن.
و من تصمیم دارم اینجا بنویسم تا دیدم از حقیقت واقعیات رو کاملتر و واقعیتر کنم. فلسفهی نوشتن برای من در این جملهی بس حکمت آمیز خلاصه میشه: "life is not read-only" . و البته به انسجام افکارم هم کمک زیادی میکنه و کلا کمی ذهنم رو از تنبلی درمیاره. گاهی میخوام در مورد مسالهای برای دیگران صحبت کنم. اینجا قراره جایی باشه برای این کار. نمیخوام یک دفتر خاطرات برای نوشتن از خودم بسازم، یک نظریه پرداز یا مصلح اجتماعی هم نیستم. تنها از دید یک ناظر، به زندگی و زشت و زیبای اون میپردازم و احیانا تجارب و بصیرتهای شخصی. شاید این نوشتهها زمانی به کار دیگران هم آمد. در پایان به قول بنده خدایی:
قرار نیست هر روز بنویسم
قرار نیست به هر قیمتی بنویسم
قرار نیست همه بخوانند
قرار نیست همه خوششان بیاد.